دوشنبه 23 شهریور1388
عروسک
عروسکی در دست کودکی بازگوش
کودکی که هر روز عروسکی جدید میخواست
شنبه 7 شهریور1388
بی وفا یارم ، کرده ام باغم
بی وفا يارم کرده غم بارم
بشنو ای آشنا از دل زارم
بين ما هر چه بود، زير چرخ کبود
شد نهان ای دریغ هر چه بود و نبود
روز و شب نالان، اشک و خون باران
سينه يی همچو خون من ز غم دارم

پنجشنبه 5 شهریور1388
جا پاي خدا
خوابي ديدم.
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.
بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.
در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم.
يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.
وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است.
همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.
اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: “خدايا تو گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت.
نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي
خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت.
اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم.
چهارشنبه 4 شهریور1388
آرایشگر و خدا!!!
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند
وقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟
شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:
میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.
همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف
و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا!
آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است.
خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
چهارشنبه 4 شهریور1388
یك شب در فرودگاه
یک شب در فرودگاه زنی منتظره پرواز بود و هنوز چند ساعت به پروازش مونده بود.
زن برای اینکه یکجوری این وقت را پر کنه به کتاب فروشی فرودگاه رفت کتابی گرفت، سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.
زن غرق مطالعه بود که ناگاه متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد.
زن برای اینکه مشکل و ناراحتی پیش نیاد چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه خود ادامه میداد هر از چند گاهی کلوچه ای را بر میداشت و میخورد.
زن به ساعتش نگاهی انداخت و در همین حال متوجه شد که دزد بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است. هر چه می گذشت زن خشمگینتر می شد.
با خود اندیشید که اگر من آدم خوبی نبودم چشمش را کبود کرده بودم ، با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت بر میداشت مرد نیز بر میداشت.
وقتی که یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالی که لبخندی بر چهره اش نقش بسته بود، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آنرا نصف کرد و در حالی که نصفه کلوچه را به طرف زن دراز می کرد نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد.
زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت :
(اوه این مرد نه تنها دیوانه است بلکه بسیار بی ادب هم تشریف دارد. عجب آدمی! حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد.)
این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد به همین دلیل وقتی که پرواز او را اعلام کردن از ته دل نفس راحتی کشید. وسایلش را جمع کرد، بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپیما شد و در صندلیش جای گرفت.
سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند.
دستش را که توی کیفش برد، متوجه شد در کیفش چیزه دیگری غیر از کتاب هم هست.
آن را به بیرون آورد و آنچه که او در جلوی چشمانش دید،
پاکت کلوچه سر بسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود!!!
چهارشنبه 4 شهریور1388
استاد و شاگرد!
استادى از شاگردانش
پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند
صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از
دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا
هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند،
قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند
که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها
بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر
هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى
به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها
حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به
يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين
هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.

